|
دوستان عزیزی که قصد استفاده از مطالب رو دارن لطفاَ ذکر منبع رو فراموش نکنند.
|
.
.
.
تو برداشت کن همانطور که...
که داستان شروع میکنم
و این تو
هر طور خواستی تمام ام کن
داستان
داستان اول:
«استخاره مرگ»
تمام زندگیش روی استخاره بود ، حتی میگفت که استخاره باعث شده اینقدر هوای من رو داشته باشه ... امّا اینبار فرق میکرد ، ترسیده بود ، اصلاً نمی دانست چهکار باید بکنه ؛ میترسید استخاره کنه ؛ میگفت: " چه کار کنم اگه جوابش بد بیاد، ناصر " دوباره با صدایی عاجزانه گفت: " میترسم ناصر ، می ... " داشت گوشهی لبشرا کهبه دندان گرفته بود ، میجوید؛
تقصیری هم نداشت ، من هم اگر جای او بودم همینطور هاج و واج میماندم ، حالا باز خوب است که این قدری هوش و حواس برایش مانده بود که کار احمقانهتری نکند . " به چی میخندی لعنتی ، تو میفهمی چی میگم ؟! ، من چه کار باید بکنم ناصر ؟ "
مثل دیوانهها شده بود ، چندین بار حالت نشستن به خودش گرفت ولی دوباره با یک حرکت ناگهانی صاف میایستاد و گوشهی پیشانیاش را میخاراند ؛ من که نمیتوانستم چیزی به او بگویم همانطور تکیه داده بودم به صندلی ماشین و میخندیدم...
قرآناش را باز کرد ...یکدفعه شروع کرد به گریه خنده ! " خدایا ممنون تم ، نذاشتی پام به گناه واشه ؛ ناصر دیدی کارم گناه نیست ، الآن دیگه پای خواست خدا وسطه ، اصلاً من مأمور اونم "
دل و جرأت پیدا کرده بود ، آمد طرفم و مرا پرتاب کرد ته دره ! - به خیالش از خندههای من راحت شده بود !! -
استخاره کرده بود که استخاره قبلی را ندید بگیرد - خوب آمده بود - من اما هنوز داشتم میخندیدم ...
محمدمهدییارجانلی- قم- بهار86
داستان دوم:
«تلنگر»
شش ماهی میشد که دنبالاش میگشتم ، بهم گفته بودن پاتوقش شبها همین جاست ، ساعت حدود 10 و دو سه دقیقه بود که خودمو رسوندم اونجا ، بعد هم ماشین رو خاموش کردم .
باید خودمو آروم میکردم ، پس تکیه دادم به صندلی و دستگاه پخش رو روشن کردم ، سیدی مداحی بود !
صدای آهنگ و ترمز ناگهانی ماشینی من رو از چرتم پروند ؛ نفهمیدم کی خوابم برده بود ، ساعتو نگاه کردم :
صدای موسیقی تندتر شد و یک نفر اومد بیرون ، امّا طاقت نیاورد و دوباره تا کمر خم شد توی ماشین ، در همون حال دستی هم از ماشین بیرون آمد و شروع کرد به ور رفتن با باسنش !
حالا دیگه کاملاً اومده بود بیرون ، درب ماشین رو بست ، مانتوشو داد پایین و یه بوس واسهشون فرستاد ، ماشین جیغی کشید و رفت .
همهی اینارو با چشمای خودم داشتم میدیدم ، یه جورایی انگار تمام آرزوهایم نقش بر آب شده بود ، حتی نمی تونستم جُمب بخورم ! " باید زیرش میگرفتم " ولی نه ، دیوانگی بود ! " باید سوارش کنم تا آبروریزی بیشتری نکرده. "
به هر زحمتی که بود پیاده شدم و رفتم طرفش؛ چند لحظه براندازش کردم ، میخواستم بزنم توی گوشش ولی ...زل زده بود تو چشمام ، اومد طرفم ؛ بغض کرده بودم ، دلم میخواست خفهاش کنم ! نزدیک شد ، نزدیکتر
- اونقدرکه- نفسهاش رو روی صورتم حس میکردم... لبهامو بوسید .
چیزی نگفتم ، ولی میخواستم بگم:" آخه چرا با خودت اینطور میکنی ؟ " ، خواستم بگم:" لیاقت تو این نبود " ، یا شایدم میخواستم بگم که چقدر دوستش دارم ؛ بگم که فکر چه زندگیای رو براش کرده بودم !
تکیه دادم به ماشین،
خندیدم...
همانطورکه عقب عقب میرفت ، یکهو فرار کرد .
باز هم خندیدم...
بلند بلند خندیدم...
بلندتر...
" از دوازده سالگیاش به این ور ، اولین باری بود که بهم میگفت: بابا !! "
محمدمهدییارجانلی- قم- بهار86
- بهار86