تبليغاتX
turn off
دوستان عزیزی که قصد استفاده از مطالب رو دارن لطفاَ ذکر منبع رو فراموش نکنند.
این را فقط برای دل خود مینویسم

.

.

.

تو برداشت کن همانطور که...

+ نوشته شده در  Fri 11 Jan 2008ساعت   توسط mohammad mahdi yarjanli  | 

و شاید داستان یعنی....اگر معنی داشت داستان نمیشد
+ نوشته شده در  Fri 11 Jan 2008ساعت   توسط mohammad mahdi yarjanli  | 

و این منم

که داستان شروع میکنم

و این تو

هر طور خواستی تمام ام کن

+ نوشته شده در  Sat 5 Jan 2008ساعت   توسط mohammad mahdi yarjanli  | 

......
+ نوشته شده در  Fri 24 Aug 2007ساعت   توسط mohammad mahdi yarjanli  | 

داستان

داستان اول:

«استخاره مرگ»

تمام زندگیش روی استخاره بود ، حتی می­گفت که استخاره باعث شده اینقدر هوای من رو داشته باشه ...  امّا اینبار فرق می­کرد ، ترسیده بود ، اصلاً  نمی دانست چه­کار باید بکنه ؛ می­ترسید استخاره کنه ؛ می­گفت: " چه کار کنم اگه جوابش بد بیاد، ناصر "    دوباره با صدایی عاجزانه گفت: " می­ترسم ناصر ، می ... " داشت گوشه­ی لبش­را که­به دندان گرفته بود ، می­جوید؛

تقصیری هم نداشت ، من هم اگر جای او بودم همینطور هاج و واج می­ماندم ، حالا باز خوب است که این قدری هوش و حواس برایش مانده بود که کار احمقانه­تری نکند .  "  به چی می­خندی لعنتی ، تو می­فهمی چی می­گم ؟! ، من چه کار باید بکنم ناصر ؟ "

مثل دیوانه­ها شده بود ، چندین بار حالت نشستن به خودش گرفت ولی دوباره با یک حرکت ناگهانی صاف      می­ایستاد و گوشه­ی پیشانی­اش را می­خاراند ؛  من که نمی­توانستم چیزی به او بگویم همانطور تکیه داده بودم به صندلی ماشین و می­خندیدم...

قرآن­اش را باز کرد ...یکدفعه شروع کرد به گریه خنده !  " خدایا ممنون تم ، نذاشتی پام به گناه واشه ؛ ناصر دیدی کارم گناه نیست ، الآن دیگه پای خواست خدا وسطه ، اصلاً  من مأمور اونم "

دل و جرأت پیدا کرده بود ، آمد طرفم و مرا پرتاب کرد ته دره ! -  به خیالش از خنده­های من راحت شده بود !!  -

استخاره کرده بود که استخاره قبلی را ندید بگیرد -  خوب آمده بود -   من اما هنوز داشتم می­خندیدم ...

 

  

 محمدمهدی­یارجانلی- قم- بهار86

 

..................................................................................................................

داستان دوم:

«تلنگر»

شش ماهی می­شد که دنبال­اش می­گشتم ، بهم گفته بودن پاتوقش شبها همین جاست ، ساعت حدود 10 و دو سه دقیقه بود که خودمو رسوندم اونجا ، بعد هم ماشین رو خاموش کردم .

باید خودمو آروم می­کردم ، پس تکیه دادم به صندلی و دستگاه پخش رو روشن کردم ، سی­دی مداحی بود !

چشمامو آروم بستم و ابرو هام رو دادم بالا .    نفسم داشت با لرز می­اومد و می­رفت ...

صدای آهنگ و ترمز ناگهانی ماشینی من رو از چرتم پروند ؛ نفهمیدم کی خوابم برده بود ، ساعتو نگاه کردم :

 10 و بیست و هفت دقیقه !   ماشین درست چند متر جلوتر از من پارک کرده بود ، زیر یک چراغ برق توی خیابون «ف» ! 

صدای موسیقی تندتر شد و یک نفر اومد بیرون ، امّا طاقت نیاورد و دوباره تا کمر خم شد توی ماشین ، در همون حال دستی هم از ماشین بیرون آمد و شروع کرد به ور رفتن با باسنش !

عرق ریز ریز از تمام بدنم جاری شده بود.  ساعت حدود (!) 10 و سی و چهار دقیقه

حالا دیگه کاملاً اومده بود بیرون ، درب ماشین رو بست ، مانتوشو داد پایین و یه بوس واسه­شون فرستاد ، ماشین جیغی کشید و رفت .

همه­ی اینارو با چشمای خودم داشتم می­دیدم  ، یه جورایی انگار تمام آرزوهایم نقش بر آب شده بود ، حتی نمی تونستم جُمب بخورم !  "  باید زیرش می­گرفتم "  ولی نه ، دیوانگی بود ! "  باید سوارش کنم تا آبروریزی بیشتری نکرده. "

براش چراغ زدم ، روسریش رو درست کرد بدون اینکه نگاهم کنه پرید توی ماشین ؛ " برو دیگه ، سر چهارراه بعدی هم نگه دار ببینم چی می­خوای ! "  لامپ توی ماشین رو روشن کردم و زل زدم بهش ، برگشت طرفم گفت:"  خامو ... " خشکش زد ، چند ثانیه که گذشت آروم پیاده شد و رفت جلوی ماشین ایستاد .  10 و سی و چهار دقیقه !

به هر زحمتی که بود پیاده شدم و رفتم طرفش؛ چند لحظه براندازش کردم ، می­خواستم بزنم توی گوشش ولی ...زل زده بود تو چشمام ، اومد طرفم ؛ بغض کرده بودم ، دلم می­خواست خفه­اش کنم ! نزدیک شد ، نزدیکتر

 - اونقدرکه- نفسهاش رو روی صورتم حس می­کردم... لبهامو بوسید .

 چیزی نگفتم ، ولی می­خواستم بگم:"  آخه چرا با خودت اینطور می­کنی ؟ " ، خواستم بگم:" لیاقت تو این نبود " ، یا شایدم    می­خواستم بگم که چقدر دوستش دارم ؛ بگم که فکر چه زندگی­ای رو براش کرده بودم !

چند قدم دور شد بعد با صدایی لرزان ولی قاطع گفت: " من همین زندگی رو دوست دارم ، دیگه نمی­خوام فکر کنم ؛ من...انتخابم رو کردم ، از این جا برو...بابا !        ساعت تقریباً 10 و بیست و هفت دقیقه بود !  

تکیه دادم به ماشین،

خندیدم...

از ته دل خندیدم...

 همانطورکه عقب عقب می­رفت ، یکهو فرار کرد .

باز هم خندیدم...

  از زور خنده نشستم روی زمین .

بلند بلند خندیدم...

بلندتر...

" از دوازده سالگی­اش به این ور ، اولین باری بود که بهم می­گفت:  بابا  !! "

  فک کنم حدوداً دو سه دقیقه از 10 گذشته بود !

 

    محمدمهدی­یارجانلی- قم- بهار86

- بهار86

+ نوشته شده در  Sun 15 Jul 2007ساعت   توسط mohammad mahdi yarjanli  |